خرید بک لینک
میخوام از آرزوهام برای عروسی و زندگی مشترکم بنویسم. ولی امروز ایده ای به ذهنم رسیده. میخوام اونو عملی کنم. برای همین باید جایی ثبتش کنم و برنامه بچینم تا کم کم شکلش بدم.

برچسب: نویسنده: هلیا افشاری تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 1:56

مامان بهم گفت: چادر عروسی که مامان از مکه آورده رو به نیت تو میبرم که توام امسال عروس بشی. قشنگ فهمیدم چقدر از ته دلش میخواد که این اتفاق برای من بیفته...

برچسب: نویسنده: هلیا افشاری تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 1:56

باورم نمیشه شاید داره اتفاق می افته...

برچسب: نویسنده: هلیا افشاری تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 1:56

امروز خیلی دلم گرفته بود. احساس شکست تو کار و موقعیتم، نبود همدمی که دوستت داشته باشه، نبود هیجان... هیچ چی!

برچسب: نویسنده: هلیا افشاری تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 1:56

هر وقت میام از ذوقی که به خاطر یه دیدار باهاش داشتم مینویسم نتیجه ش ضدحالیه که می خورم! پس فقط تعریف میکنم از چهار ماهی که ندیدمش و چطور دوباره سر راهم سبز شد.

برچسب: نویسنده: هلیا افشاری تاريخ: پنجشنبه 1 اسفند 1398 ساعت: 1:56

صفحه بندی